مرکز رشد شريف صفحه نخست

ريشه يابى تفكر و برنامه ريزى استراتژيك

چكيده

در محيطى كه ويژگى آن پيچيدگى و تغيير مستمر است، گفته مى شود كه ظرفيت نوآورى و تفكر استراتژيك واگرا بسيار بيشتر از برنامه‌ريزى استراتژيك محافظه كارانه و همگرا، به عنوان هسته مركزى خلق مزيت رقابتى به حساب مى آيند. اما به نظر مى رسد هم تفكر استراتژيك و هم برنامه ريزى استراتژيك هر دو نياز امروزى سازمانها باشند. در اين مقاله ابتدا سعى مى شود تا با تشريح دو مفهوم تفكر و برنامه‌ريزى استراتژيك، به اين نتيجه رسيد كه اين دو مفهوم ناقض يكديگر نيستند، بلكه مكمل هم مى‌باشند و به كارگيرى هر دو در سازمان ها ضرورى است. سپس رابطه اين دو مفهوم با مكتبهاى يادگيرى و برنامه‌ريزى گفته مى شود و در نهايت به اين نكته پى خواهيم برد كه دو مكتب يادگيرى و برنامه ريزى نيز به مانند تفكر و برنامه ريزى استراتژيك، مكمل و پشتيبان هم هستند.

مقدمه
مينزبرگ(1987 a) پنج تعريف از استراتژى ارايه داده است: طرح ، تمهيد، الگو، موقعيت و چشم انداز. براى بيشتر افراد، استراتژى معمولاً مسئله‌اى جز يك طرح‌، برنامه، يا مجموعه اقدامهاى هدفمند آگاهانه كه از پيش مطالعه شده است، نيست‌. استراتژى‌هاى تدوينى مى توانند عام يا خاص باشند. استراتژى همچنين مى تواند در قالب يك الگو و جريانى از اقدامهايى كه توسط اعضاى سازمان اتخاذ مى شوند، در نظر گرفته شود. اگر استراتژى به مثابه طرح يا برنامه به ويژگى هدفمند و آگاهانه بودن آن اشاره دارد، استراتژى به نشانه الگو به معناى غير مدون بودن و خود جوش بودن آن است( مينزبرگ و واترز،1985).
رويكرد عقلايى و تدوينى به تصميم‌گيرى استراتژيك، به عنوان يك فرايند مشخص و گام به گام مى نگرد. مشكل اين است كه اگر چه مدل عقلايى، رويكردى سيستماتيك، قابل فهم و واضح به برنامه ريزى استراتژيك ارايه مى‌دهد، داراى مفروضات بسيارى است كه در واقعيت ناپايدار هستند (جانسون،1987،ص.17). به عبارت ديگر فرايند مديريت استراتژيك را هميشه آگاهانه و استراتژى‌ها را نيز هدفمند در نظر مى گيرد (مينزبرگ،b1987،ص.14). واقعيت اين است: در حالى كه سازمان ممكن است با يك برنامه عقلايى كار برنامه ريزى استراتژيك را آغازكند، اما آنچه در عمل ظهور مى يابد، ممكن است موضوعى كاملاً متفاوت از هدف واقعى و اوليه باشد. استراتژى‌هاى موفق يا درك شده اغلب استراتژى‌هايى خودجوش هستند كه در قالب متفاوت با برنامه پيشتر طراحى شده، ظهور پيدا مى كنند (مينزبرگ،b1987،صص.12-13).


ديدن استراتژى به عنوان فرايندى پويا، خلاقانه، پاسخگو و غالباً شهودى و در چارچوبى از محيط بسيار غير قابل پيش‌بينى، با مفهوم تفكر استراتژيك، سازگارى و تطابق زيادى دارد. مينزبرگ معتقد است: برنامه ريزى و تفكر استراتژيك در بر گيرنده دو فرايند فكرى مجزا هستند: برنامه‌ريزى استراتژيك با تجزيه و تحليل، ايجاد و رسمى كردن سيستم ها و رويه ها در ارتباط است و تفكر استراتژيك نيز شامل تركيب يا تلفيق، تقويت شهود و تفكر خلاق و نوآورانه در تمام سطوح سازمان است (مينزبرگ،1994،هيراكليوس،1998). همچنين آيزنهارت و براون (1998) معتقدند: در حالى كه به طور سنتى، استراتژى در ارتباط با ايجاد موقعيتى قابل دفاع در بلند مدت يا ايجاد مزيت رقابتى پايدار بوده است، امروزه استراتژى بايد بر تطابق و بهبود مستمر تمركز كند و به طور مستمر به شيوه اى تغيير و تكامل يابد كه رقبا را متعجب و سر درگم سازد. (آيزنهارت و براون،1998،ص.787). باوجود محيط غير قابل پيش بينى و به شدت پيچيده و رقابتى، ظرفيت تفكر استراتژيك خلاقانه و واگرا در سطوح چندگانه سازمانى، به عنوان هسته مركزى خلق و حفظ مزيت رقابتى، به حساب مى آيد (ليدكا،1998،ص32).
بر اساس پژوهشهاى ليدكا در مورد تفكر استراتژيك در سال 1998، پنج ويژگى اصلى و برجسته تفكر استراتژيك را شناسايى كرد:
1. تفكر استراتژيك نمايانگر يك سيستم يا ديد كل گرا است كه نشان مى دهد چگونه بخشهاى مختلف سازمان بر يكديگر با وجود محيط هاى متفاوت، تاثير مى‌گذارند.
2. تفكر استراتژيك متضمن تمركز بر مقصد است. بر خلاف رويكرد برنامه‌ريزى استراتژيك سنتى كه بر ايجاد و خلق تناسب و هماهنگى بين منابع موجود و فرصتهاى در حال ظهور، تاكيد مى كند، تفكر استراتژيك، به عمد بر ايجاد عدم تناسب و ناهماهنگى اساسى بين آنها تمركز مى كند.
3. تفكر استراتژيك شامل تفكر بهنگام است. متفكران استراتژيك رابطه بين گذشته، حال و آينده را درك مى كنند.
4. تفكر استراتژيك فرضيه مدار است. خلق فرضيه و آزمون آن مركز فعاليت‌هاى تفكر استراتژيك هستند. با پرسيدن اين پرسش خلاقانه: چه مى شود اگر؟ و در پى آن پرسيدن اينكه: اگر...سپس...؟ تفكر استراتژيك، پلى بين دوگانگى تحليل-شهود مى زند كه مينزبرگ در تعريف خود از تفكر استراتژيك به عنوان تركيب و طرح‌ريزى و تحليل، به آن اشاره مى كند.
5. تفكر استراتژيك مستلزم ظرفيتى است كه به گونه‌اى هوشمندانه فرصت طلب باشد و فرصتهاى در حال ظهور جديد را تشخيص دهد.
از اين رو توانايى تفكر به صورت استراتژيك، بْعد ديگرى را به فرايند تدوين استراتژى مى‌افزايد. بنابراين تفكر و برنامه‌ريزى استراتژيك فرايندهاى فكرى مجزا، اما با هم مرتبط و مكمل هستند(هيراكليوس،1998،ص.482) كه بايد يكديگر را به منظور مديريت اثربخش استراتژيك، حفظ و پشتيبانى كنند. هيراكليوس(1998،ص.485) بر اين باور است كه: استراتژى‌هاى خلاقانه و نوآورانه كه از تفكر استراتژيك مى جوشند هنوز هم بايد از راه تفكر تحليلى و همگرا، عملياتى شوند( برنامه ريزى استراتژيك). نمودار (1 ) فرايند هاى فكرى مجزا، اما مكمل تفكر و برنامه ريزى استراتژيك را نشان مى دهد.

تفكر استراتژيك
در ادبيات مديريت استراتژيك بر چيزى كه تفكر استراتژيك خوانده مى شود توافق و سازش چندانى وجود ندارد.برخى از نويسندگان مفهوم تفكر استراتژيك را براى مفاهيمى ديگرى چون برنامه ريزى استراتژيك و مديريت استراتژيك به كار برده‌اند. به عنوان مثال ويلسون(1994) بيان مى‌دارد:
«…تلاش براى بهبود، نهاد برنامه‌ريزى استراتژيك را آنچنان تغيير داده است كه شايسته است تا به آن مديريت استراتژيك يا تفكر استراتژيك اطلاق شود» (ويلسون،1994،ص.14)
نويسندگان ديگر بر فرايند مديريت استراتژيك تمركز كرده اند و آشكارا بيان مى‌دارند كه برنامه ريزى استراتژيك خوب، به تفكر استراتژيك كمك خواهد كرد (پورتر، 1987) يا تلويحاً پذيرفته اند كه يك سامانه مديريت استراتژيك خوب طراحى شده، تفكر استراتژيك را در سازمان آسان مى‌سازد. (تامپسون و استريكلند،1999; ويلجن،1994).
مينزبرگ قائل به تمايزى آشكار بين دو مفهوم تفكر استراتژيك و برنامه‌ريزى استراتژيك است. او مى‌گويد: برنامه‌ريزى استراتژيك تفكر استراتژيك نيست. (مينزبرگ،1994،ص.107) و در ادامه بيان مى دارد كه هر كدام از اين اصطلاحات بر مرحله اى متفاوت در فرايند توسعه و طراحى استراتژى توجه دارند. از ديدگاه وى برنامه ريزى استراتژيك بر تجزيه و تحليل تمركز مى كند و با تفسير، بسط جزييات و صورت بندى استراتژى‌هاى فعلى سر و كار دارد. از سوى ديگر تفكر استراتژيك بر تركيب، استفاده از شهود و خلاقيت براى خلق تجسم و تصويرى منسجم از سازمان تاكيد دارد (مينزبرگ،1994،ص.108). او ادعا دارد كه برنامه ريزى استراتژيك فرايندى است كه بايد پس از تفكر استراتژيك واقع شود. گرات نيز ديدگاهى مشابه دارد. او معتقد است كه: تفكر استراتژيك فرايندى است كه از راه آن مديران ارشد مى توانند خود را از فرايندها و بحرانهاى روزمره مديريتى جدا سازند (گرات،1995b،ص.2) و بدين گونه ديدگاهى متفاوت از سازمان و محيط متغير آن حاصل كنند.
هيراكليوس(1998) بين تفكر و برنامه‌ريزى استراتژيك از راه مقايسه يادگيرى تك حلقه اى و دو حلقه‌اى، تفاوت قائل مى شود. از نظر وى، يادگيرى تك حلقه‌اى، شبيه به برنامه‌ريزى استراتژيك است و يادگيرى دو حلقه اى نيز شبيه به تفكر استراتژيك است. او معتقد است كه: يادگيرى تك حلقه اى يعنى تفكر در ميان مفروضات موجود و بر اساس مجموعه اى ثابت از فعاليت‌هاى بالقوه اقدام مى كند.در مقابل يادگيرى دو حلقه‌اى مفروضات موجود را به چالش مى كشد و راه حلهاى جديد و خلاقانه را توسعه مى‌دهد و به فعاليتها و اقدامهاى بسيار مناسب منجر مى‌شود. هيراكليوس ادامه مى‌دهد كه به مانند يادگيرى تك حلقه‌اى و دو حلقه اى، برنامه ريزى استراتژيك و تفكر استراتژيك در يك فرايند منطقى به يكديگر مرتبط هستند و به طور كاملاً يكسانى براى مديريت استراتژيك اثر بخش، مهم و ضرورى هستند.
در اين مقاله از اين ديدگاه كه تفكر استراتژيك و برنامه ريزى استراتژيك دو مفهوم متفاوت، اما به هم مرتبط هستند و اينكه برنامه ريزى استراتژيك فرايندى است كه پس از تفكر استراتژيك اتفاق مى افتد، حمايت مى شود.

برنامه ريزى استراتژيك
استراتژى مفهومى است كه هر مديرى باور دارد كه آنرا مى داند و درك مى‌كند. باوجود مطالعه‌هاى بى‌شمارى كه انجام شده، هنوز يك تعريف مشترك، قابل قبول و جهانى براى استراتژى وجود ندارد. در واقع اصطلاح استراتژى غالباً به طريقى ضد و نقيض مورد استفاده قرار مى گيرد. تا به امروز تعاريف برنامه ريزى استراتژيك در بر گيرنده اصطلاحاتى مانند: نيروى استراتژيك، كانون سازمانى يا مقصد استراتژيك بوده است. به طور كلى، بيشتر تعريفها در موارد زير داراى نقاط مشتركى هستند:
جهت گيرى بلند مدت سازمان،اينكه سازمان در چه رشته هايى بايد فعاليت كند، تطبيق فعاليت هاى سازمان با محيط در جهت به حداقل رساندن تهديد ها و حداكثر كردن فرصت‌ها و تطبيق فعاليتهاى سازمان با منابع در دسترس(مك دانلد،1996). همان گونه كه محيط به طور مستمر تغيير مى كند، ضرورى است كه برنامه ريزى استراتژيك نيز به منظور حفظ توازن و هماهنگى با محيط بيرونى، به گونه‌اى مداوم، تغيير كند.

مكتب يادگيرى: تدوين استراتژى به عنوان يك فرايند غيرمنتظره
بر اساس نظريه اين مكتب، استراتژى‌ها هنگامى ظهور مى يابند كه كاركنان گاهى اوقات به طور فردى و در بسيارى از مواقع به طور جمعى تصميم مى گيرند كه درباره يك موقعيت و توانايى سازمان خود در رويارويى با آن موقعيت، مطالبى را بياموزند. سرانجام آنها به الگوهاى عملى رفتار دست مى‌يابند. مديريت استراتژيك ديگر فقط مديريت تغيير نيست، بلكه مديريت به وسيله تغيير است.سياستگذارى، يك فرايند مرتب، منظم و كنترل شده نيست، بلكه يك فرايند نا مرتب است كه در آن سياستگذاران مى‌كوشند بر جهانى غلبه كنند كه مى‌دانند براى آنها بسيار پيچيده است.
كليد مكتب يادگيرى آن است كه بنياد آن بر توصيف استوار باشد؛ تا تجويز. تنها ده درصد از استراتژى‌هاى تدوين شده به گونه عملى به اجرا در مى آيند . اگر يك استراتژى با شكست روبه‌رو شود تدوين كنندگان آن مجريان را مقصر مى‌دانند‌. به عبارت ديگر هر شكست در اجراى استراتژيك به طور قطع شكست در تدوين آن است. اما مشكل واقعى در همين جداسازى تدوين واجراء و جداسازى تفكر(تدوين استراتژى) از عمل (اجراى استراتژى) نهفته است . استراتژى را مى‌توان ناشى از انواع فعاليتها و تصميمهاى جزيى افراد مختلف دانست. اگر اين تغييرات جزيى به مرور زمان يك جا جمع شوند، اغلب به ايجاد تغييرات عمده در مسير منجر خواهندشد (مينزبرگ و ديگران ،1998).

فرضيه‌هاى‌مكتب يادگيرى
فرضيه هاى مكتب يادگيرى، عبارتند از:
1. ماهيت پيچيده و غير قابل پيش بينى محيط سازمان كه اغلب با گسترش پايگاه‌هاى اطلاعات لوازم براى استراتژى همراه است، از كنترل سنجيده و پيش بينى شده جلوگيرى مى كند. از اين گذشته، استراتژى سازى بايد به مرور زمان شكل يك فرايند يادگيرى را به خود بگيرد. فرايندى كه در نهايت تدوين و اجراى استراتژى در آن غير قابل تمايز شود.
2. در حالى كه رهبر نيز بايد ياد بگيرد و گاهى اوقات بتواند ياد گيرنده اصلى باشد‌، اما عموماً اين سيستم جمعى است كه ياد مى گيرد. بيشتر سازمانها داراى استراتژيست هاى بالقوه متعددى هستند.
3. استراتژى‌ها به شكل الگو از دل زمان گذشته نشئت مى گيرند، پس از آن، شايد به شكل طرحهايى براى زمان آينده ظاهر شوند و در نهايت دورنماهايى براى هدايت كل رفتار باشند.
4. اين يادگيرى به سبك پيش بينى نشده و از راه رفتارى كه تفكر را با در نظر گرفتن گذشته بر مى انگيزد، پيش مى رود. اين انگيزش به گونه اى است كه از عمل ، حس ايجاد مى كند. كسانى در استراتژى پيشقدم مى شوند كه قابليت و منابع يادگيرى را در اختيار داشته باشند. اين بدان معناست كه استراتژى‌ها مى توانند در هر نوع مكان عجيبى و به هر شيوه غير معمولى، ظاهر شوند.
5- نقش رهبر، پيش پندارى استراتژى‌هاى سنجيـــده و پيش بينى شده نيست، بلكه مديريت فــرايند يادگيرى استراتژيك است كه به موجب آن استراتژى‌هاى جديد مى توانند ظهور يابند. پس از آن در نهايت، مديريت استراتژيك مستــلزم ايجاد رابطه دقيق بين تفكر و عمل، كنترل و يادگيرى، ثبات و تغيير است(مينزبرگ و ديگران ، 1998).

مكتب برنامه ريزى: تدوين استراتژى به عنوان يك فرايند رسمى
در واقع پيدايى مكتب برنامه ريزى، همزمان با مكتب طراحى است. مهمترين كتاب اين مكتب: استراتژى شركتى كه ايگور انسف آن را تأليف كرد، همانند كتاب متعلق به گروه هاروارد است كه در سال 1956 انتشار يافت. اما پيروان اين كتاب خط مشى به نسبت متفاوتى را دنبال مى‌كردند. مشكلى كه در اين بين وجود داشت اين بود كه ادبيات برنامه ريزى استراتژيك از لحاظ كمى، رشد فراوانى يافت؛ اما از لحاظ كيفى چندان رشد نكرد‌.
نويسندگان كتابهاى منتشر شده در دهه هاى 1960 و 1970 همگى بر اين نكته تاكيد داشتند كه: استراتژى نه تنها مى‌تواند، بلكه بايد در درون نظام مندترين چارچوب‌هاى برنامه ريزى استراتژيك شكل گيرد. پديدآورنده‌هاى آن كتابها از استقرار بخشهايى به منظور برنامه ريزى هماهنگ حمايت كرده، فنون و ابزارهايى را براى تهيه برنامه‌هايى استراتژيك تجويز مى‌كردند. طرفداران افراطى نظريه برنامه‌ريزى، بهره‌گيرى از رويكردى بسيار نظام‌مند- را كه به طور عمده از راه واحد برنامه ريزى سازمانى يا رويه‌هاى ساختارمند برنامه ريزى قابل تحقق است- شرط لازم و كافى براى آنكه يك برنامه جامع و دوربرد استراتژيك به شمار آيد، اجتناب‌ناپذير دانسته اند.به نظر طرفداران رويكرد برنامه‌ريزى،اين روش رويكردى عقلايى و پى در پى نسبت به صورت بندى استراتژى است. تاكيد اين ديدگاه آن است كه عناصر برنامه ريزى چارچوب مفيدى براى تفكر در مورد عناصر استراتژى به دست مى‌دهند (رحمان سرشت،1384،ص75).

پيش فرضهاى مكتب برنامه ريزى
مهمترين پيش فرضهاى مكتب برنامه‌ريزى، عبارتند از:
1. استراتژى‌ها از يك فرايند كنترل شده و آگاهانه برنامه ريزى رسمى نشئت مى‌گيرند كه به مراحل مجزايى تفكيك مى‌شوند. چك ليست‌ها هر مرحله را ترسيم و روشها آن را حمايت مى‌كنند.
2. مسئو ليت فرايند كلى برنامه ريزى اصولاً بر عهده مدير عامل است و مسئوليت اجراى آن عملاً بر عهده برنامه‌ريزان ستادى است.
3. استراتژى‌ها به طور كاملا آشكارى از دل فرايند برنامه ريزى بيرون مى آيند تا به گونه‌اى صريح ساخته شوند كه بتوان از راه توجه به: هدفها، بودجه‌ها ، برنامه ها و انواع مختلف طرح هاى عملياتى آنها را اجرا كرد (مينزبرگ و ديگران ،1998).

رابطه تفكر و برنامه ريزى استراتژيك با مكتبهاى يادگيرى و برنامه ريزى
دو رويكرد تفكر استراتژيك و برنامه‌ريزى استراتژيك به دو انتهاى طيف مكتبهاى دهگانه استراتژى تعلق دارند (ترنر،1998). تفكر استراتژيك با مكتب يادگيرى تعريف مى‌شود كه براى محيط غير قابل درك و پيش بينى مناسب است و برنامه ريزى استراتژيك جزو مكتب برنامه ريزى است كه در محيط قابل شناخت و قابل پيش بينى اثر بخش است (اسليوتسكى،1996).
تفكر استراتژيك با تركيب و تلفيق، استفاده از شهود و تفكر خلاقانه در تمام سطوح سازمان سروكار دارد و همواره در پى نوآورى و خلق تصويرى متفاوت از آينده است و تفكر واگرا را تشويق مى كند. همچنين براى تدوين استراتژى، خود را مقيد و محدود به هيچ چارچوب مشخص و معينى نمى كند. در تفكر استراتژيك براى ارايه و طراحى استراتژى بايد ذهن را تا آنجا كه امكان دارد، پرواز داد و آن را از هر گونه قيد و بند رها كرد. مديرانى كه داراى توانايى شهودى بالا و تفكر خلاقانه و آزاد هستند، مى توانند استراتژى‌هايى به وجود آورند كه نه تنها مسير شركت خود، بلكه مسير صنعت را تغيير دهند. مكتب يادگيرى نيز معتقد است استراتژى‌ها زمانى ظهور مى يابند كه اعضاى سازمان و به ويژه مديران بتوانند ياد بگيرند. بر اساس اين مكتب چون استراتژى‌ها بايد در محيطى كه ويژگى آن پيچيدگى و تغيير مستمر است شكل بگيرد و اجرا شوند، از اين رو تدوين استراتژى نبايد يك فرايند منظم ، كنترل شده و نظام مند باشد؛ بلكه فرايندى است نامنظم كه بر پايه يادگيرى استوار است. در امر تدوين استراتژى نه تنها مديران بلكه همه اعضاى سازمان دخيل اند، چرا كه همه بايد ياد بگيرند بنابراين يك سازمان ممكن است داراى استراتژيست‌هاى متعددى باشد. همان‌گونه كه هيراكليوس(1998) مى گويد: تفكر استراتژيك شبيه يادگيرى دو حلقه اى است كه مفروضات موجود را به چالش مى كشد و راه حلهاى جديد و خلاقانه ارائه مى‌دهد؛ پس تفكر استراتژيك ريشه در مكتب يادگيرى دارد.
از سوى ديگر بر اساس نظر مينزبرگ، برنامه ريزى استراتژيك بر تجزيه و تحليل تمركز دارد و با تفسير، بسط جزييات و صورت‌بندى استراتژى‌ها سروكار دارد. برنامه ريزى استراتژيك فرايندى است منطقى، نظام مند، سنتى و رسمى كه وجود برنامه‌هاى محافظه كارانه و همگرا را تشويق مى كند. در مكتب برنامه ريزى نيز بر اين امر تاكيد مى شود كه استراتژى‌ها بايد در قالب چارچوبهاى منسجم برنامه‌ريزى، شكل گيرند. طرفداران مكتب برنامه ريزى بر اين باورند كه: صورت بندى استراتژى بايد به صورت عقلايى و پى در پى انجام شود و عناصر برنامه ريزى چارچوب مفيدى براى تفكر در مورد عناصر استراتژى به دست مى‌دهد. در اين مكتب بر فرايندهاى بخردانه، نظام‌مند، رسمى،كنترل شده و آگاهانه تدوين استراتژى، تاكيد مى‌شود و بر اين باور است كه استراتژى‌ها از دل فرايند بخردانه برنامه‌ريزى بيرون مى‌آيند. بنابراين روش است كه مفروضات برنامه‌ريزى استراتژيك، ريشه در اصول مكتب برنامه‌ريزى دارد؛ اصولى كه هر چند نتيجه بخش بودن استراتژى‌ها و عملى بودن آن ها را تضمين نمى كنند ولى مى‌توانند چارچوبى مفيد براى تجزيه و تحليل و تفكر، درباره مسايل استراتژيك، پيش روى تصميم‌گيرندگان سازمانى قرار دهند.

نتيجه گيرى
در اين مقاله ابتدا مفاهيم تفكر استراتژيك و برنامه ريزى استراتژيك تشريح شد و در ادامه نيز دو مكتب يادگيرى و برنامه ريزى از مكاتب ده گانه استراتژى مورد بحث قرار گرفت. هدف از اين كار اين بود كه با تشريح اصول و مبانى تفكر و برنامه ريزى استراتژيك و به تبع آن مكتبهاى يادگيرى و برنامه ريزى بتوان به بخش پايانى مقاله، يعنى رابطه اينها، با هم رهنمون شد. در بخش پايانى گفته شد كه تفكر استراتژيك ريشه در مكتب يادگيرى و برنامه ريزى استراتژيك نيز ريشه در مكتب برنامه ريزى دارد و دلايل مربوط به اين ادعا نيز ارايه شد. اما در اينجا مى توان يك نتيجه ديگرى هم گرفت. بنا بر مطالب پيشين، تفكر و برنامه ريزى استراتژيك دو مفهوم مخالف هم نيستند، بلكه در عين تفاوتهايى كه دارند، مرتبط و به هم وابسته اند.به عبارت ديگر: اين دو، يكديگر را تكميل مى كنند يعنى يكى بدون ديگرى ناقص مى ماند و وجود يكى با وجود ديگرى كامل مى شود. تفكر و برنامه ريزى استراتژيك بايد يكديگر را تقويت و پشتيبانى كنند تا بتوان مديريت استراتژيك اثر بخش ترى را به وجود آورد. از اين بحث مى توان اين‌گونه استنباط كرد كه بايد از اصول هر دو مفهوم، براى هر چه اثربخش‌تر كردن مديريت استراتژيك سازمان، بهره گرفت.به اين ترتيب كه در سازمان بايد هر دو مفهوم تفكر و برنامه‌ريزى استراتژيك و اصول مربوط به هر يك را مورد تشويق و تائيد قرار داد، نه اينكه به بهانه تقويت يكى از تقويت ديگرى غافل ماند. به نظر مى رسد كه مى‌توان به اين گونه كاستيهاى مديريت استراتژيك را در سازمان ها كه در صحنه عمل و واقعيت با آنها روبه رو مى‌شويم-كه البته ممكن است ناشى از به كارگيرى جداگانه فرايندهاى فكرى مورد بحث باشد- از بين برد يا دست‌كم كاهش داد.

سيدجواد پورحسينى: كارشناس ارشد مديريت بازرگانى از دانشگاه علامه طباطبايى

منبع: ماهنامه تدبير ش 194